آخر آمد

   و خبر آورد

   از لرزش گلبرگ شقایق در باد

   دانه اشکی

   که بر گونه اش جاری شد.

/ 9 نظر / 10 بازدید
سحر

دانه اشکی نخواهم ريخت تا باقی مانده غرورم به ظاهر حفظ شود.

mehdi

ممنون از اينکه به ما سر زدی

پرنده مهاجر

مهرکم رسيدنش مبارک

ali reza mehrjoo

سلام ممنون که به من سر زدی زيباست موفق باسی

mona&somy

salam,che matne ghashangi, garche kotah, khoshhalemoon kardid, ke sar zadid

j

دنگ . . .، دنگ . . . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذراست مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است.   دنگ . . .، دنگ . . . لحظه ها مي گذرد. آنچه بگذشت، نمي آيد باز. قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز. مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است. تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد، آويزم، آنچه مي ماند از اين جهد به جاي: خندة لحظة پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پيكر اومي ماند: نقش انگشتانم.   دنگ . . . فرصتي از كف رفت. قصه اي گشت تمام. لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر، وا رهانيده از انديشة من رشتة حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال.   پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد: مي رود نقش پي نقش دگر، دنگ مي لغزد بر رنگ. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ: دنگ . . .، دنگ . . . دنگ .

ساناز و محمد رضا

سلام دوست عزيز. زيبا بود زيبا تر از آمدن . ممنون که سرزدی بازم بيا خوشحال می‌شيم

پرنده مهاجر

سلام مرسي مهركم پرنده مهاجر وقت انتظار نداره در دنيا واژه تا بعد براش مفهوم ندارد زمان براش.............

meteor

خيلی متن قشنگی بود وبلاگ بسيار باحالی داری موفق باشی