شانه هایت کو،

   تا که سر بر آن ها گذارم، بگریم.

   تا که ایمن شوم، بخندم.

   جغد می خواند که بلبلان در قفسند، چرا؟

   سرشانه های مهربان در خاک و خسند، چرا؟

/ 9 نظر / 20 بازدید
دختر و پسرا

سلام تکیه گاه داشتنش را دوست دارم اما وابسته بودن به دیگری هرگز باعث زنجیر شدن آدم می شود.

حامد

یاد بلاگستان قدیم بخیر!... چه خبر دوست قدیمی؟!... در کفشهایم کو کامنت گذاشته بودی گفتم یادی کرده باشم. چه خوب که هنوز می نویسی...

حامد

سلام. وبلاگ ماورا با «نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی» به روز است و منتظر نظر و تحلیل شما دوستان. بسیار ممنون می شوم...

مریم

سلام مهر عزیز ممنونم از دیدار شما،... مخصوصآ داستان طرقه حسابی گرفتم . بسیار زیبا بود اینجا بسیار زیباست، زیبا هم مینویسید قلمتان نویسا باد

کاوه غرجی

تا دستان خسته مرا پناه دهد. آنک چه حاجتم به بهشت! سلام عزیز بار اول است که از وب تان دیدن می کنم . امیدوارم سر فرصت بتوانم ازمطالب دیگر تان نیز استفاده ببرم.

ماهور

سلام مهر عزیز دوست خیلی قدیمی بی نهایت خوشحال شدم با دیدن کامنت پر مهرت تشکر از شما. به روز شدید حتما خبرم کنید[گل]

ماهور

بند بند شعرت بسیار زیباست در عین اندوه همیشگی باشی[گل]

سومين ب

آدرست عوض شده بود و دوباره پيدايش کردم.ـ