لحظات در گذرند

   لحظاتی

   سرد

   خموش

   تکراری

   ...

   و گاه صدای بال کبوتری می آید

   از پشت دریچه ای

   و دیگر هیچ

   ...

   من شب را

   از درون قاب پنجره می بینم

   و روز را

   با صدای دوبال کبوتر

   از پشت پنجره

   …

  پنجره

  همراز ناگفته های نگاه

  پنجره

  نگران حجم ناگفته ها

  ...

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
......

سلام مهر مهربونم.... متنت مثل هميشه عالی بود...

ماهور

چه صبور به گذر لحظه ها نگاه ميكني هيچ شتابي در نگاهت نيست. از پشت پنجره مي توان افق را با چشمهاي خورشيد ديد. پنجره نگران من و توست...

سانازو محمدرضا

سلام مهربونم . پنجره‌ها هميشه برای آزادی نيست و گاه يک نگاه . ممنون از اينکه سر زدی بازم بيا خوشحال می‌شيم . حق نگهدارت

danial

سلام................ ممنون که سر زدی............ متنت مثل هميشه قشنگ بود............ دلت هميشه آبی باشه. علی يارت... دانيال.......

taraneh

سلام دوست عزیز .و من چقدر بی زارم از اين لحضه های تکراری قشنگ نوشتی من اپيدم خوشحال ميشم سر بزنی

....

سلام مهرک پر مهر مهربون... من به روز هستم !

حامد: پاییز بارونی

سلام... خيلی ممنون که هميشه لطف داری. واقعا من نمی دونم با اين وضعيتم چی جوری جلوی شما سر بلند کنم! منظورم اين وضعيت کم سرزدن به وبلاگ دوستانه. و کسانی مثل شما که واقعا از پيامشون خوشحال می شم و شرمنده!!!... راستش حال اين روزهای منم خيلی شبيه اين شعريه که نوشتی! و البته من هميشه گرايش مثبت داشتم و اميدوار. اميد به اينکه پشت اين سکوت و درگيری با زندگی، بزرگ شدن حجمی رو شاهد باشم. حسی شبيه وسيع شدن... و اما به قول تو پنجره هميشه « نگران حجم ناگفته هاست»... (چقدر اين چند خط آخر به دلم نشست!)...

gole hamishebahar

سلام مثل هميشه زيبا نوشتی پنجره نماد آزادی و ارتباطه ولی ياد آور .... بگذريم من هم به روزم هميشه بهاری باشی

ye gharibeh

سلام.. نمی خواهی آپديت کنی؟؟؟// منتظرم...