می دانم که دانستی، آری انجام دادم

   با نقشی بر آن، سنگی بر مزار خویش نهادم

   وانگاه سنگ پرسید: ” تو دیگر کیستی؟ “

   گفتمش : من نیز غریبی نا آشنا با خویش

   ...

   لیک بر آن گور کس خبر نداشت

   بر آن سایه ای ، بادی نیز گذر نیست

   کسی آشنا با خویش نیست

   وانکه در خویش ماند، من نیست

   ...

   با ریزش اشک در خویش، خنده مستانه سر دادم

   غریبانه لب فشردم، غمگنانه ترانه سر دادم                

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل هميشه بهار

روزيما کبوترهای مان را پيدا خواهيم کرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد فشرد/ هميشه بهاری باشی

taraneh

سلاام وای اين چه حرفيه اسم سنگ و گور نيار ميترسم.......... ووووووووووای..... اميدوارم سالهای سال خوشبخت زندگی کنی . من اپ کردم بای

ناتانائيل براي تو مي گويم

کسی آشنا با خويش نيست .. و آنکه در خويش ماند، من نيست ... من و خودم .. کدام؟ در جستجوی من وجود بايد رفت بايد رفت ... چقدر اين شعر زيبا بود. واقعا لذت بردم. خوشحال ميشم از حضورت.

رهايي

سلام مهر عزيز شعر خوبي بود تو كجايي؟

...

رهايم ، اي رها در باد .. رها از داد و از بيداد .. رها در باد .. حرفي مانده ته حرفي .. غمت كم .. جام ديگر ريز ... كه شب جاويد جاويد است ..

رهايي

عيد مبعث مبارك يك نفرآمد كه الفتي به منش بود لحن دراي بلور در دهنش بود يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب در وسط دكمه هاي پيرهنش بود

mehrdad

سلام . يه سری به من بزنيد حتماْ .... برام دعا کن .

taraneh

سلام پس کجايی؟ چرا اپ نکردی اتفاقی که نيفتاده خدا نکرده؟؟؟؟؟؟؟ بی خبرم نزار باي