اگر امشب غم بیاید باز

   بپوید روح و جانم را

   اگر اشکم نیاید باز

   نشوید سوز جانم را

   سراسر غرقه خواهم شد

   در این دشت پر از ماتم

/ 32 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد و بهروز

سلام متن زيبايي بود خوشحال ميشم به ما هم سر بزني او را بگوييد که نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام !!!

مسافر حقّ

و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها : KhodaBaManAst.persianblog.ir

فروغ

سلاااااااااااااااام. چه شعر خوشگلی نوشته بودی. از حسادت... خيلی گريه کردم... من با تمام وجودم اين شعر رو توی دنيای آدمها حس می کنم... و خدا رو شکر می کنم که هر بار که خيلی دلتنگ می شم می ياد و من رو محکم در آغوش می گيره... روزگارت پربرکت

يادمان

وبلاگ جالب داری. همراه باشيم.

مهرداد

نمی دانم تا به کی باید صلیب بر دوش باشم... تا به کی اشکهایم را بر رود نیل جاری سازم.... من از نسل یهودا نیستم...

مهرداد

چند روزی هست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاعل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت... ما ز یاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم... دلتنگت بودم...

ماهور

سلام دوست عزيز ممنونم که به يادم بوديد و آمديد. من نشد که زودتر بيايم .. چقدر دور ايستاديد.. بياييد نزديکتر.. چند ماهی گذشته و خبری از قلم شما نيست. هرکجا هستيد پايدار باشيد و سرشار دوست من.

سهيلا

دوست عزيز اینجا آمده بودید! و من آدرس رو در کامنت پایین اشتباه نوشتم...در هرحال فرقی هم نمی کند.

الهام

سلام عزيز خيلی زيبا بود و دلنشين و پر احساس.

سومين ب

«اگر اشکم نيايد باز نشويد سوز جانم را». توصيف قشنگی اشت.