در سنگینی بغضی فروخفته در گلو

    پنجره

    سنگ صبوری ست

    در پس پرده ای آویزان

    و شمع

    در پس پرده اشکی لرزان

    و آنگاه که شمع رو به نیستی می گراید

    پنجره

    نگران حجم ناگفته ها

    در انتظار می ماند

   در انتظار باران

    تا اشک هایش درآمیزد

    بر گونه هایش

    در لابلای باران

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستي

سلام ... شعر واقعا زيبايی بود و لذت بردم از خوندنش ... شاد باشی

mahya

و من لحظه لحطه با آب شدن شمع احساس مي كنم كه بيشتر به تو نياز دارم تا در آغوش گرمت به مانند اين شمع يك دل سير بگريم . تنها پناهگاه من !! .

danial

سلام..... متنت زيبا بود........... بابا من چقدر سر بزنم ........ شما سر بزنيد ديگه........... بخدا خسته شدم بس که امدم ديدم يک نفر پيغام گذاشته..... دلت هميشه آبی باشه...... علی يارت....... دانيال........

mahya

سلام خوبي ؟ سر نمي زني به ما ؟ آپيدم و منتظرت هستم . موفق باشي .

danial

سلام.......... ممنون که به من سر زدی......... بازم بيا......... متنت زيبا بود....... من قبلا که کوچيک تر بودم فکر می کردم عشق وجود دارد........ کمی که بزرگ تر که شدم........ فهميدم عشق پوچ است.......... نظر شما چيست......؟ دلت هميشه آبی باشه......... علی يارت...... دانيال.......

محسن«دردهای تنهایی»

سلام..................خيلی نوشته قشنگي بود.......اين مهر شبانه ات برای من همون بغض پنجره است ..(( و آنگاه كه شمع رو به نيستي مي گرايد پنجره نگران حجم ناگفته ها در انتظار مي ماند ..))....نوشته هات خيلی جالب هستند..شاد باشی..محسن

khano0omi

سلام مهربون... اميدوارم که خوب باشی. شرمنده دير اومدم** موفق باشی گل .

حامد: پاییز بارونی

خیلی شبیه این حسی بود که تو این شبهای بارونی دارم. و به همین خاطر برام قشنگه... انگار خودمو دارم تو نوشته های دیگران می بینم... پنجره/ نگران حجم ناگفته ها/ در انتظار می ماند/ در انتظار باران/ تا اشکهایش درآمیزد... ... ...

mahya

سلام سال نو مبارک اميدوارم سالی سبز و سرشار از موفقيت داشته باشی