من دیشب می رقصیدم
با مورچه ها
چشم در چشم هم
عکس های یادگاری
و دو سه پیک عرق نعنا
برگ های پاییزی رنگ می بازند
و
من برای تو.
امیدی دیگر نیست،
در زمستان برگ ها نفس نمی کشند!
تو بودی
که سر بر شانه ات گذاشتم،
در خواب شبانه ام؟
چنانکه محال است در بیداری ام.
و محال است بگریزد طعمش از خاطره ام.
در سکوتی سنگین
با کلامت در ذهنم طنین می افکنی
_ گرچه یوسا با هیبتی هولناک مرا به شب پیوند می زند _
و مرا در ورطه ی ابهام فرو می بری!
درون زورق تنهایی احساس،
غرقه در حلقه ی اشک ها،
در میان دو دریچه رو به روی هم،
در میان عشقی اندوهبار،
در میان همآغوشی ها،
این حس آتشین احساس،
از واژه و نگاه فراتر نمی رود!
شانه هایت کو،
تا که سر بر آن ها گذارم، بگریم.
تا که ایمن شوم، بخندم.
جغد می خواند که بلبلان در قفسند، چرا؟
سرشانه های مهربان در خاک و خسند، چرا؟
صدایت تلاوت مهربان اذان است،
مرا به نام بخوان،
تا ترا به نماز ایستم،
در محراب عفیف چشمانت،
و آن گاه اجرم را به دستانت واگذار و بسپار،
تا دستان خسته مرا پناه دهد.
آنک چه حاجتم به بهشت!
شتابی کن!
در انتهای خویشتنم.
تا اشک لحظه ای باقی ست،
و موریانه ها، رقصان
میان همهمه ی تلخ خاطرات
...
شتابی کن!
زندگی غرق در اندوه است.
بید مجنون سر به زیر افکنده
و ماه در پایاب
...
شتابی کن!
هر چه زمان می گذرد،
به تو نزدیک تر
و از تو دورتر می شوم
...
شتابی کن!
تو دیگر نخواهی آمد !
می دانم.
...
در زیر نورِ شامگاهِ ماه ،
آن زمان که گل هایِ پیچک اپرا می خوانند ،
کنار پنجره ،
منتظر می مانم .
...
بیا !
آه می کشد،
و پاک می کند اشک هایش را،
و می بینَدَت از میانِ تک دریچه یِ اتاقش،
چه نگران به او نگاه می کنی.
نمی داند غرق در شکوهِ اندوهِ همیشگی اش باشد یا
هم چنان در کنارِ تک دریچه یِ اتاقش
با تک قطره یِ اشکِ شوقی که بر گونه اش جاری ست،
لبخندِ همیشگی اش را بزند.
امشب به دیدنت می آیم
نه مانعی
نه پرسشی
و نه پاسخی
فقط در را باز بگذار
یک پنجره برایم کافی ست.
پنجره ای برای رسیدن به انتها،
تا با نسیمی راهی شوم ،
به شبستان ...
همدم کجا یابم، وقتی که دلم تنگ ست
پیدا نکنم یکرنگ، دل ها همه از سنگ ست
انگار در این دنیا از عشق نشانی نیست
گر هست چنین عشقی، آلوده به صد رنگ ست
یک رنگی در این عشاق، هیهات که نایاب ست
با عاشق یک رنگ، دنیا بر سر جنگ ست
فریاد از این وردها، جاری ست ولی انگار
فریاد این عشاق، نشان از صد رنگ ست
این نیرنگی باطن ها، بر چهره ی هر عشقی ست
بیداد دو رنگی هاست، دنیا چه پر از رنگ ست
این عشق دنبال چه میگردد؟ از دنیا چه میخواهد؟
در شیدایی و حیرانی، محصول چه نیرنگ ست؟
پنجره پرده را آه کشید
و من تو را
و تو آن پل شکسته را
که هرگز به آن فکر نکرده بودی
آمدی من ندیدمت رفتی من می بینمت . . . بیا
دیدمت
نه با قرار قبلی
نه در زمانی مقرر
نه به شیرینی دیدار قبلی
نه شتابی به سوی تو
نه حرفی برای تو
نه مکثی برای تو
...
دیدمت
باز در انتظار نگاه من
باز در انتظار شوق من
...
دیدمت سنگینی نگاهت را
ابهت فروریخته غرورت را
و هجوم تلخ خاطراتت را
نمی دانستم دوستت داشتم
تو را
تو را
و تو را
نمی دانستم معنای دچار چیست
...
حال می دانم دوستت دارم
تو را
تو را
و تو را
چون می دانم معنای دچار چیست
اگر امشب غم بیاید باز
بپوید روح و جانم را
اگر اشکم نیاید باز
نشوید سوز جانم را
سراسر غرقه خواهم شد
در این دشت پر از ماتم
بنال آرام که سنگرساز بی سنگر غرق خونه
ببار باران که سرباز بی سر شهد نوشه
بخوان آواز که دشمن در کارون سرنگونه
بناز جانان که عاشق بی معشوق وصل جویه
می دانم که دانستی، آری انجام دادم
با نقشی بر آن، سنگی بر مزار خویش نهادم
وانگاه سنگ پرسید: ” تو دیگر کیستی؟ “
گفتمش : من نیز غریبی نا آشنا با خویش
...
لیک بر آن گور کس خبر نداشت
بر آن سایه ای ، بادی نیز گذر نیست
کسی آشنا با خویش نیست
وانکه در خویش ماند، من نیست
...
با ریزش اشک در خویش، خنده مستانه سر دادم
غریبانه لب فشردم، غمگنانه ترانه سر دادم
تنها و خسته
با قلبی شکسته
با تنی کوفته
لب پنجره نشسته
بال هاشو بسته
پرهاش شکسته
اشک چشاشو شسته
دنیاش تو غم سوخته
هر چی دیده
زخم های رو تن نشسته
هر چی گشته
دردای تو تن نهفته
پنجره ها بسته، پرده ها کشیده
بغض رو لباش غنچه کرده
اشک تو چشاش چشمه کشیده
آه تو صداش لونه کرده
تنها و خسته
با ...
دیدی که گل ها را درو کرده اند
نه گل ها. که دل ها را درو کرده اند
دیدی که بغضی در سینه است
و آن آهی که در آئینه است
.......
دلش پرشکایت از غم هجران شد
برسم زمانه خانه اش ویران شد
ره عاشقی او دمساز کرد
مثل پروانه از پیله پرواز کرد
لحظات در گذرند
لحظاتی
سرد
خموش
تکراری
...
و گاه صدای بال کبوتری می آید
از پشت دریچه ای
و دیگر هیچ
...
من شب را
از درون قاب پنجره می بینم
و روز را
با صدای دوبال کبوتر
از پشت پنجره
…
پنجره
همراز ناگفته های نگاه
پنجره
نگران حجم ناگفته ها
...
یک لحظه هم دل دیوانه ام از او غافل نشد
هر چه از سختی عشقش گفتمش عاقل نشد
تکرار شعرهای او هستی بخش دلم شد
جز وحی آوای او بر دلم نازل نشد
بیت بیت شعر او، جرعه جرعه باده دلم شد
جز می و میخانه بر دلم ابری حایل نشد
از شعر ناب او این دل تشنه ام سیراب شد
طرح نقش عشق او از لوح دلم زایل نشد
این دل گویی چون موج دریا خروشان شد
بهره شیرینش از عشق جز سیلی امواج دریا حاصل نشد
ذوب کرد
روان شد در ورطه ی پریشانی
نگاه کردی، حال بگذر
وگرنه تو تنها می مانی
تنها در پهنه ی پشیمانی
در سنگینی بغضی فروخفته در گلو
پنجره
سنگ صبوری ست
در پس پرده ای آویزان
و شمع
در پس پرده اشکی لرزان
و آنگاه که شمع رو به نیستی می گراید
پنجره
نگران حجم ناگفته ها
در انتظار می ماند
در انتظار باران
تا اشک هایش درآمیزد
بر گونه هایش
در لابلای باران
آخر آمد
و خبر آورد
از لرزش گلبرگ شقایق در باد
دانه اشکی
که بر گونه اش جاری شد.
ساکت و آرام در پشت دریچه ای
منتظر باز شدن دو بال کبوتر
تا ترانه ای بسراید
از آرامش راز گل سرخ
شب به نیمه رسید و او در میان اهل دل بیدار
او مهتاب و چراغ دیده هر شب زنده دار اهل دل ساکن کلبه احزان و او مونس دل سوگوار او چون آب زلال و هرکه ندیده خریدار او در پاکی به حرف اندک و در معنا بسیار اهل دل در کمین او فتاده و او کماندار مهر او فزون و او پر ز اسرار دلبران بسیار و او یار وفادار اشک یاران روان و او غمگسار جانان همه دل داده به او و او دلدار اهل دل مجنون در پی او و او هشیار یارب او را ز چشم زخم زمانه نگهدار
می روم تا با غم انگیزترین غم عالم
او را بام بام بپویم
او را زار زار بگریم
تا ز یادش نبرم
تا ز بادش ندهم
تا به نازش بکشم
تا به یارش بدهم
وقتی یاد توام اشکام می شه روونه
باز این دل دیوونه آتیش داره می گیره
با نگاه به عکست بغض گلومو می گیره
تو نباشی غم روزامو می گیره
چند روزیه دلم هواتو کرده
تو خاطرات دنبال تو می گرده
دیدن خاطرات کار روز و شبم شده
کاری که آتیش به جونم می زنه
خدا کنه یه روزی تو رو کنارم ببینم
باز از وجود گرم تو گلهای شادی بچینم
بازم با هم باشیم، پشت و پناه هم بشیم
واسه روزای بی کسی شاهد آه هم بشیم
تو تولد دوباره ای برای گلدونم
تو تک ستاره ای تو آسمون هر شبم
تو مثل اسمت پاک و صاف و طاهری
برای تو قد هزار تا آسمون تنگه دلم
تنهایم من
در این ظلمت
در این غربت
قاب پنجره
با طرحی از عشق
به انتظارم من
یک لحظه هم دل دیوانه ام از او غافل نشد
هر چه از سختی عشقش گفتمش عاقل نشد
تکرارشعرهای او هستی بخش دلم شد
جز وحی آوای او بر دلم نازل نشد
بیت بیت شعر او، جرعه جرعه باده دلم شد
جز می و میخانه بر دلم ابری حایل نشد
از شعر ناب او این دل تشنه ام سیراب شد
طرح نقش عشق او از لوح دلم زایل نشد
این دل من مثل موج دریا پریشان شد
بهره شیرینش از عشق جز سیلی امواج دریا حاصل نشد
به نام آ ن که جان را فکرت آموخت